سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

141

قواعد السلاطين ( فارسى )

مستبصران فنّ تواريخ و سير آورده‌اند كه : عمرو بن ليث ، يكى را به سخن صاحب غرضى محبوس ساخت . مادر آن كس عرضه داشتى نوشته ، بر سر راه عمرو مقيم شد . چون عمرو دررسيد ، پيرزن به تعجيل تمام كاغذ را مىگشود كه به دست عمرو دهد . چون مركبش در نهايت شوخى و جوانى بود ، برميد . در احوال عمرو تغيير به هم رسيد . بفرمود كه آن ضعيفه را دور كردند و از آن سر منزل عبور كرد . باز ، عجوزه به سر راه آمده ، عمرو از شكايتش سؤال نمود . ملازمان به سامعه‌اش رسانيدند كه : اين مادر فلان محبوس است . عمرو چون از آن كس كمال رنجش داشت ، روى ازو بگردانيد . ضعيفه گفت كه اى سلطان ! حكم دربارهء پسر بىگناه من چيست ؟ بيان نمود كه او را چند چوب زده و رويش را سياه گردانيده ، در گرد شهر و محلّات ، منظر نظاره مردم نموده و ندادهنده منادى نمايد كه هركه به سلطان عصيان ورزد ، سزايش چنين باشد . پيرزن گفت كه : اين حكم را تو مىكنى ؟ گفت : آرى من مىكنم . گفت : پس حكم پروردگار كجا شد كه تو آنچه خواهى كنى ؟ از هيبت اين سخن ، لرزه بر اعضايش افتاد و بيهوش گرديد . چون به هوش آمد ، بفرمود كه او را از زندان بيرون آوردند و خلعت خاصّ برو پوشانيدند و [ بر ] مركب خاصّ سلطانيش سوار گردانيدند و در شهر و بازار درآوردند و منادى نمودند كه : هر حكمى جناب ايزدى فرمايد ، عمرو بن ليث كه باشد كه خلاف آن در خاطر گذارند ؟ بيت او حاكم است و ما همه محكومِ حكمِ او * ما را چه اعتبار بود ، حكمْ حكمِ اوست پس ، بايد كه ملوك اگر خطايى در حكم به ظهور رسانيده باشند ، متنبّه گشته به سخنان اصحاب اغراض نرفته ، و در حكم خطاى خود اصرار نداشته ، رجعت به حقّ نمايند . نقل است كه : در زمان خليفه ، شخصى به سبب تقصيرى از خليفه متوارى شد .